شاید ادعای بزرگی باشه ولی من تقریبا همیشه سعی کردم صداقت داشته باشم و به قول معروف راستش و بگم. البته که دروغم گفتم ولی بازم سعی کردم توی موقعیتی باشه که واقعا گفتن حقیقت نه تنها کمک نمیکنه، بلکه میتونه همه چی و بدتر از اونی که هست کنه.

هیچوقت این و درک نکردم که میگن: سیاست داشته باش. من حاضر نیستم بخاطر منفعت کاری انجام بدم یا حرفی بزنم. باید حتما اون حرف یا کار خواسته قلبی خودم باشه و استفاده ابزاری از موقعیت یا فرد خاصی توی مغزم نمیره.

شاید فکر کنید این خیلی خوبه ولی اصلا اینطور نیست. هیچکس دوست نداره حقیقت و بشنوه. شاید هی بهتون اصرار کنن که آره بگو، میخوام بدونم، واقعیت و بگو، ولی نه. اینا همه بازیه. حقیقت آدما رو فراری میده. 

یه مثال کوچیک

وقتی یه لباسی میخری و از یکی درموردش نظر میخوای، درواقع دوست داری تاییدش کنن، نه چیز دیگه. حتی ممکنه چندبار پشت هم به این اشاره کنی که راستش و بگن، ولی تو راستش و نمیخوای.

با تموم اینا به نظرم دنیا به حقیقت احتیاج داره. چون کلاف زندگی هرچقدرم که گره هاش در عین پیچیدگی باز بشه، در آخر به جایی میرسه که فقط یه ناخن کشیده (بخوانید حقیقت) از پسش برمیاد. در غیر این صورت باید قیچیش کنی.