اشتباهی

ستاره

یه شب دستم و گرفت و گفت بریم پشت بوم ستاره ها رو ببینیم . اونی که از همه پر نورتر بود و نشون داد و گفت واسه تو . میخواست بهترینشون واسه من باشه . میگفت اون منم . همونجوری قرص و محکم میچسبم به آسمونت . یه جایی بین شلوغی ستاره ها رو نشونش دادم و گفتم اونجا باش . یکی از اونا باش . هرکی آسمون و نگاه میکنه اون پرنوره رو میبینه و میگه واسه منه . بهترین و نمیخوام . یکی از اون معمولیا باش، ولی فقط واسه من

۲۳ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۰ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

میریم واسه اجرای کار جدید

از وقتی بچه بودی میشناسمت.
بچه دیگه‌ای رو نمیشناسم.
توام من و از بچگی میشناسی یا بچه دیگه‌ای توی زندگیت هست؟
۱۳ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۵ ۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

حرکات مشکوک در عروسی

جاتون خالی چند روز پیش عروسی داشتیم . عروسی یکی از دوستان با یکی دیگه از دوستان . همونطور که میتونید حدس بزنید یکی از دوستان مونث بودن چون ازدواج هم جنس هنوز جا نیفتاده . 

ساعات اول عروسی واقعا چیز خاص و دندون گیری نداره، به همین دلیل اکثرا سعی میکنن کمی دیرتر بیان که از اون ساعات اولیه گذشته باشه . ولی همه همین فکر و میکنن و به اجبار ساعات اولیه رو کمی دیرتر تجربه میکنیم .

از تغییر جا به دفعات برای اشراف کامل به تمامی نقاط تالار یا بررسی تک تک مهمان ها از ورودی تا نشستن و پوست اندازی اولیه (منظور درآوردن البسه و رونمایی از لباس مجلسی است)

پچ پچ های بسیار با کنار دستی که نود درصد به این شکل میباشد:

+ اون و ببین

- آرررررره

این مکالمه محرمانه تقریبا تا وقتی که نشه چراغ های تالار و از آینه ماشین دید ادامه داره و بعدش تبدیل میشه به :

+ اون و دیدی؟

- آررررره

از اینا که بگذریم و یکی دو ساعت و فاکتور بگیریم میرسیم به بخش اصلی . زمانی که یه جوون بیست و چند ساله با چشمانی جستجوگر میاد توی سالن و به چند نفر اشاره میزنه و میره . بعد به صورت رندوم از هر میز یک تا دو نفر کم میشن و میرن بیرون . این وسط بعضی وقتا یه نفر دوباره برمیگرده و جیباش و با میوه و شیرینی پر میکنه و چند قدم که دور میشه دوباره برمیگرده و ظرف میوه رو کلا میبره .

از اونجایی که من روح جستجوگری دارم٬ این دوست عزیز و تعقیب کردم و دیدم میرن سمت پارکینگ و همگی پشت یه پرده برزنت خودشون و مخفی میکنن .

به صداها که توجه کنی همه برای هم آرزوی سلامتی میکنن و شادی همدیگه رو میخوان . وقتی پرده رو کنار میزنی میبینی شوهر عمه ۶۸ ساله عروس چهار زانو نشسته و یه لیوان به همراه یه خیار دستشه و بقیه بهش میگن :

+ بو نکن . فقط بخور!

این شرایط اونقدر ادامه داره که تقریبا نیمی از جمعیت تالار پشت پرده رو ببینن .

بعد از پایان ماجرا، دوستانی که از میون جمعیت انتخاب شده بودن راهی سالن میشن ولی فقط کمی بیشتر از ۷۰ درصدشون موفق میشن از ورودی عبور کنن و مابقی میون بوته‌های گل، صندق عق ماشینی که بازه، به سمت شهر و تعدادی هم سعی دارن از طریق عبور از دیوار وارد سالن شن . 

اونایی که موفق به ورود شدن شادی و نشاط خودشون و به بقیه هم انتقال میدن و شروع به مکالمه میکنن با کنار دستی :

+ حاجی اون و

- آررررره

+ بریم وسط؟

- نگرفته

این مکالمه تا چند روز بعد از مراسم هم ادامه داره منتهی با کمی حذفیات :

+ اصن نگرفته بود

- آره

(این داستان ادامه دارد)

۳۰ تیر ۹۷ ، ۱۹:۵۲ ۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

پیچ

وقتی آدمای خوب زندگیتون و می پیچونید

این پیچ زندگی خودتونه که شُل میشه

۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۱:۴۹ ۳ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰

یه کوه یخ شدم و قطره قطره آب شدم




۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۲:۵۶ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰