اشتباهی

از سری نوشته هایی که ناتمام می ماند و ویرایش نمیشود

حافظ حافظ میهن ... حافظ حافظ میهن ... میهن جان مهمونی خیلی شلوغه ... میزبانم توی مهمون نوازی کم نذاشته ... چپ و راست داریم پذیرایی میشیم ... مصرف آجیل بالاست ... چندتا از بچه‌ها رو بخاطر آجیلا از دست دادیم ... حافظ حافظ میهن ... میهن صدام و داری؟ ... میهن جان پس بقیه بچه ها چی شدن؟ ... تنهایی از پَس این نخودا برنمیایم ... 

عملیات لو رفته بود و زیر آتیش دشمن گرفتار شده بودیم ... کاری جز منتظر موندن از دستمون بر نمیومد ... فقط باید منتظر میموندیم بلکه نیروهای پشتیبانی برسن ... دو سه تا جنگنده رو میدیدم که از بالای سرمون میرفتن تو هوای دشمن و بزنن به قلبش ... ولی کنجشکا نتونستن سالم برگردن خونه ... بچه هامونم پخش شده بودن ... هرکدوم پشته یه سنگی ... دیواری ... صخره ای چیزی پناه گرفته بودن و دسترسی به هم نداشتیم ... دار و ندارمون یه بیسیم بود که اونم معلوم نبود پیام و میفرسته یا نه ... 

حافظ حافظ میهن ... میهن جان کجایی که دارن میوه هاشون و پخش میکنن ... نارنگی هاشون دمار از روزگار بچه ها درآورده ... حافظ حافظ میهن ... هرکاری میکنید سریعتر ... اینا تا ما رو واسه شام نگه ندارن ول کن نیستن ... 

هرچقدر سعی میکردیم با مقر ارتباط بگیریم و پشتیبانی بخوایم فایده ای نداشت ... انگار پیامای ما هم مث خمپاره های دشمن همچین میومد اوج بگیره و دَر بره با سَر میخورد زمین ... قرار بود پلی که فلان و به فلان وصل میکنه و افتاده بود دست نیروهای دشمن پس بگیریم ... چند هفته برنامه ریزی و تجسس آخرش ختم شد به غافلگیری ما ... پلی که حتی یدونه سربازم روش نبود و وقتی ازش رد شدیم افتادیم زیر آتیش دشمن و هُلمون دادن سمت خرابه های (اسم یک دِه کوره) ... خواستیم چریکی عمل کنیم ولی نامردا چروکمون کردن ... اونقدر جا خورده بودیم که درد گلوله و ترکش حالیمون نبود ... شده بودیم شِبه جزیره ... سه طرفمون دشمن بود و پشتمونم امیدوار بودیم که خدا باشه ...

حافظ حافظ میهن ... (صدایی نامفهوم از بیسیم شنیده میشود) ... میهن ... حاجی ... میهن ... حاج احمد گرفت ... میهن بچه ها دلشون خونه ... راهشون دوره ... شدیدا دلتنگیم ... میهن ... میهن اگه صدام و داری ما بعد از کوچه وسط مجلسیم ... نزدیک بشی چراغونیا مشخصه و حسابی بزن و بکوبه ... خودت و برسون که بدجوری به رقص افتادیم ... 

فکر میکردیم بالاخره پیاممون رسیده به مقر فرماندهی ... تازه جون دوباره گرفته بودیم که یه موشک دقیقا نشست ورودی دِه ... دقیقا جایی که حاج احمد و یکی از بچه‌ها سنگر گرفته بودن ... تو یه لحظه همه جا سرخ شد ... فقط خون بود که میدیدی ... انگار یه گردان و سر بریدن ... انگار شاه رگ و بزنن ... یاده عروسی محمود، پسر عموی احمد افتادم ... قبل جنگ بود ... همونجا بود که فهمیدیم احمد گلوش گیر کرده ... دستش و گرفتم و کشوندمش وسط مجلس ... لعنت به این آهنگای خانمان برنداز ... من که خودم و میزدم به در و دیوار ولی احمد آروم فقط وایساده بود و پنجره بالاییِ خونه رو نگاه میکرد ... سر که چرخوندم دیدم مهین پرده رو انداخت و فرار کرد ... نیشم تا بناگوش باز شده بود ... با ریتم آهنگ رفتم طرفش و درگوشش یه چیزی گفتم که یهو دستاش از هم باز شد و به قصد پرواز خودش و تکون میداد ... همینجا بود که دستش گرفت زیر سینی شربتای آلبالویی که حشمت خان داشت جابجا میکرد و کل مجلس سرخ شد ... 

حافظ حافظ میهن ... میهن جان داشتیم میرقصیدیم که حاج احمد زد زیر سینی شربت آلبالو ... میدونم الان برم سراغش داره میخنده ... همه میخندن ... مگه نه اینکه توو مجلس عروسی وقتی همه جا سرخ شده بود همه میخندیدن؟ ... احمد از همه بیشتر میخندید ... احمد ... حاج احمد چرا صدای خندت نمیاد قوربونت برم؟! ... یدونه از اون نگاها که توی عروسی به مهین پشت پنجره انداختی بنداز حداقل ... حافظ حافظ میهن ... حافظ حافظ میهن ... احمدتم رفت میهن جان ... 


۲۹ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۴۵ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

نویسنده - بخش چهارم - نویسنده


مسخره نیست؟ ... دو سال از عمرت و بذاری پای یه کتاب و یه نفر یه راهه دو ساعته رو پاشه بیاد بگه این کتاب مال منه ... دقیقا ..‌. مسخره‌ست ... به نظرم ما به چیزایی که دوس نداریم باورشون کنیم میگیم مسخره ... حالا همین شرایط یکم بالا و پایین که بشه میرسیم به عجیب ، یعنی وقتی نمیتونیم یه چیز و باور کنیم ...  یه حالت دیگه اینه : عجیبه که اینقد مسخره‌ست ... یعنی در آن واحد هم نمیتونیم و هم نمی خوایم باور کنیم ... اون روز منم همینجوری بودم ... صدای در که اومد ، طبق معمول با خودم گفتم حتما یکی از این طرفداراست که ، خدا میدونه آدرس من و از کجا گیر آورده ... ولی قیافش نه به طرفدارا میخورد و نه به کتاب خون ها ... بهم خیره مونده بود ... قیافه‌ش برام آشنا بود ... قیافه‌ش جوری بود که انگار منم براش آشنا بودم ... داشتم سعی میکردم یادم بیاد کجا دیدمش که برگشت گفت کتابش و دزدیدم ... واقعا به نظرم عجیب و مسخره اومد ... اینجوریش و دیگه ندیده بودم ... چون معمولا آدمایی که مدعی میشن ازشون دزدی شده دو نوعا ..‌‌. اونایی که دوس دارن فک کنن که ازشون دزدی شده و تنها میان ... و اونایی که واقعا ازشون دزدی شده و با پلیس میان ... این آقا تنها بود و به قیافه‌شم نمیخورد همزمان هم پلیس باشه و هم نویسنده ... سعی کردم از شرش خلاص شم ولی به این راحتی نبود ... شروع کرد به گفتن که : من این کتاب و دو سال پیش توی آرشیو روزنامه ، وقتی به خاطر استخدام چند نفر دیگه سرم خلوت شده بود نوشتم و همراه چندتا داستان کوتاه توی شماره های مختلف روزنامه ، به واسطه همسرم ، که سردبیر روزنامه هست چاپش کردم ... و تو فقط با تغییر اسم و پایان داستان اون و به اسم خودت چاپش کردی .. صبرکن صبرکن صبرکن ... مسئول آرشیو ... سردبیر روزنامه ... مسئول آرشیو ... سردبیر روزنامه ... مسئول آرشیو ... سردبیر روزنامه ... همینجور توی سرم میچرخید و اونم همینجور حرف میزد ... من تنها اومدم که مشکل و حل کنیم ... تنها مشکل و حل کنیم؟ ... مسئول آرشیو؟ ... سردبیر روزنامه؟ ... میتونم بگم همسرم اون شماره از روزنامه رو بیاره تا مطمئن شی ... همسرم ... مسئول آرشیو ... سردبیر روزنامه ... تنهایی حلش کنیم ... حالا اون داره زنگ میزنه که روزنامه رو بیارن ... منم دارم سعی میکنم بفهمم دقیقا چی میگه؟ ... تابحال تو این موقعیت نبودم و ‌واقعا نمیدونم باید چیکار کنم ... فقط همه چی به نظرم عجیب و مسخره‌ست ... دیگه واقعا داشتم کلافه میشدم ... اومدم بهش بگم بره پی کارش که اسم روزنامه رو گفت ، انگار مثه یه رشته نخ همه چی و به هم وصل کرد ... شناختمش ... تو خونه خودم دیده بودمش ... وقتی که زنم بخاطر اون ازم طلاق گرفت ... اومده بود توی خونه من و بهم زل زده بود ... توی خونم میگشت و همه جارو به لجن کشیده بود ... زندگیم و ازم گرفته بود و حالا میخواست کتابم و ازم بگیره ... میخواست پدرم و ازم بگیره ... مادرم و ازم بگیره ... میخواست همسرم و ازم بگیره ... دخترم و ... پسرم و ازم بگیره ... میخواست همه چیزم و ازم بگیره ... جالبه که بعد از دوسال ، همه چیزم و داشت و من و نشناخت ... ازش خواستم بیاد توی خونه ... تا تنهایی مشکل و حل کنیم ... نشست روی مبل و من رفتم سراغ کتاب خونم توی اتاق کناری ... حرف میزد و حرف میزد ... من نیومدم که شما رو اذیت کنم ... این کار اصلا درست نیست که کتاب کسی دیگه رو بدزدید و به اسم خودتون چاپ کنید ... حرف میزد و‌ حرف میزد ... اومدم اینجا که مشکل و حل کنیم ... اونجوری که شما فکر میکنی درسته ... اونجوری که من فکر میکنم درسته؟ ... یهو همه چی مثل روز برام روشن شد ... به واسطه این کتاب حساب بانکیم حسابی صفر داشت ... به قیافش نمیخوره خودش همچین نقشه ای کشیده باشه ... سرم و از اتاق انداختم بیرون و نگاش کرد ... هی خودش و تکون میداد ..‌. کار خودشه ... همسر سابقم ... همونجوری که واسطه شد تا این موجود داستانش و توی روزنامه چاپ کنه ، الان فرستادتش سراغ من تا این وسط ازم اخاذی کنه ... دوباره صدای لعنتیش اومد ... پیشنهاد میدین چجوری مشکل و حل کنیم؟ ... همینه ... عوضیا ... عوضیا ... کتابم و برداشتم ... همون کتابی که میخواست ازم بگیره ... برگشتم و بالای سرش وایسادم و از پشت کوبیدم تو سرش ... کوبیدم ... پدرم و کوبیدم تو سرش ... مادرم و کوبیدم تو سرش ... بچه هام و یکی یکی کوبیدم تو سرش ... همسر و زندگیم و کوبیدم تو سرش ... حساب بانکیم و کوبیدم تو سرش ... هفتصد صفحه رو کوبیدم تو سرش ... دستگاه تایپ و کوبیدم تو سرش ... خودکاری که واسه غلط گیری استفاده میکردم و‌ کردم تو‌ چشش ... اولین بار بود که این حس و حال برام پیش اومده بود ...‌ متنفر بودن و میگم ... خیلی سخته که از یه نفر متنفر باشی ... بعضی وقتا ما فقط از یه چیز خوشمون نمیاد ولی اسم تنفر و روش میذاریم ... تنفر مث سرطانه ... یهو شروع میشه و کم کم تمومت و میگیره و اونوقت تو دیگه خودت نیستی ..‌. شرایط بدترم شد ... یه جنازه کف اتاقم افتاده بود و همسر سابقه‌م قرار بود با چند شماره از روزنامه بیاد و چیزی که به نظر من عجیب و مسخره‌ست و بهم ثابت کنه ... نمیدونستم باید بیشتر نگران کدومشون باشم ... بهترین کار این بود که جنازه رو ببرم پشت خونه و خاکش کنم و وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده ... ولی این مرتیکه زنگ زده و گفته که اینجاست ... دروغم نگفت ... اینجاست ... همین پشت ... داشتم با خودم کلنجار میرفتم که یه لامپ بالای سرم روشن شد ... بهترین فکر ... درست مثل نویسندگی ... کلی درگیر پیدا کردن یه ایده نابی که یهو میاد ... خودشه ... همینه ... بهتر از این نمیشه ... در صورتی که کاملا اشتباه میکنی ... این بدترین فکر و ایده‌ی ممکنه ... واقعا لازمه یه نفر باشه حواست و جمع کنه ... که نیست ... یکی از مشکلات نویسنده ها همینه ... کسی نیست بهشون بگه این بدترین ایده ممکنه ، عزیزم ... وگرنه اینهمه کتاب مزخرف توی قفسه کتابفروشی ها خاک نمیخورد ... با همین فکرای نصفه و نیمه درگیر بودم که صدای در اومد ... اینجور وقتا معمولا در و باز نمیکنن ... یا مثلا احتمال میدن کسی دیگه ای پشت در باشه ... من مطمئن بودم خودشه و در و باز کردم ... دیدمش ... بعد از دو سال ... دروغ نیست اگه بگم پنج دقیقه تو سکوت به هم زل زدیم ... ما حرفی با هم نداشتیم ، ولی چشمامون چرا ... تمام خاطرات ریز و درشت دوران آشنایی و ازدواجمون جاش و‌ داد به تنفر ... اون دیگه برای من تبدیل شد به کسی که توطئه میچینه و نقشه میکشه تا پولام و‌از چنگم در بیاره ... مخصوصا اینکه روزنامه ای تو دستش ندیدم ... شاید تو کیفش بود؟ ... دیگه مهم نیست ... همونجا ... جلو در ... موهاش و گرفتم و انداختمش زمین ... سرش دقیقا بین در و چهارچوب بود ... توی اون لحظه نه چیزی میدیدم و نه چیزی میشنیدم ... در و باز و بسته میکردم و میکوبیدم به سرش ... لعنتی ... لعنتی ... لعنتی ... یک ساعت تمام ...‌ حالا من بودم و دوتا جنازه ... یکی پشت خونه ... یکی بین در ورودی ... فشارم افتاده بود و دستام بی حس شده بود ... هرجوری بود کشیدمش و بردمش پشت خونه ... کنار همسر عزیزش که به من ترجیحش داده بود ... لعنتیا ... سراشون ترکیده بود ... میدونین آدما کی دست به قتل میزنن؟ ... وقتی که ناامیدن ... وقتی تو شرایطی قرار میگیرن که حس میکنن همه چیزشون از دست رفته ... من ناامید نبودم ... همه چیزمم از دست نرفته بود ... یا اگرم رفته بود تقصیر اونا نبود ... ولی توی اون لحظه شاید فرقی نمیکرد جای اون دوتا کی باشه ... من فقط لازم داشتم خودم خالی کنم ... توی همین فکرا بودم که دوباره صدای در اومد ... انگار تموم کشور تصمیم گرفته بودن امروز به دست من کشته شن ... در و باز کردم ... مامور پلیس ... در که خونی بود و دید ... دستام که خونی بود و دید ... لباسم که خونی بود و دید ... کف خونه که خونی بود و دید ... اسلحه‌شو درآورد و ... گذاشت روی پیشونیم و ... من و کشت ... نه ... اسلحه‌شو گرفتم و کشتمش؟ ... دوتا اسلحه داشت و دونفری خودکشی کردیم؟ ... یه نفر از اونجا رد میشد اومد مارو کشت؟

۲۵ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۵۷ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

تصمیم گیری برای ادامه دادن یا ول کردن و اینا

خب، سه بخش از «نویسنده» توی وبلاگ قرار گرفته و با توجه به اینکه تعداد افرادی که متن های بلند و به سختی ممکنه تا انتها بخونن کم نیست، نمیدونم این روند و ادامه بدم یا نه. 

البته بخش های بعدی «نویسنده» پست میشن و این تصمیم گیری برای داستان های بعدیه.

شما از اون دسته‌ای هستید که متن های بلند و اسکرول میکنن تا برسن به انتها و صفحه رو ببندن؟

۲۴ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۵۹ ۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

نویسنده - بخش سوم - مسئول آرشیو

شال را کنار میگذارد و خودش را جمع و جور میکند. با وسواس فراوان میز را مرتب کرده، عینکی به چشم می زند.

تا حالا دقت کردین؟ ... من خیلی دقت میکنم ... آخرین باری که دقت کردم فهمیدم همه آدما یه هَمستِرِ درون دارن ... بدون اینکه خودشون بفهمن عاشق جمع کردنن ... یکی عکس جمع میکنه ... یکی لباس ... یکی چیزای لوکس ... منم تاریخ و ... منظورم اتفاقاتیه که افتاده ... تموم اتفاقات از ۱۹۹۰ تا حالا ... سیاسی ، فرهنگی ، ورزشی و مورد علاقه من ... اینا بهترین اتفاقات زندگیمن ... میخواین بهتون بگم دو سال پیش همین موقع چه اتفاقی افتاد؟ ... ببخشید ... نمیتونم بگم ... کلی وقت گذاشتم که اینجور مرتب شدن ... میخواین بدونین الان داره چه اتفاقی می افته؟ ... ببخشید ... هنوز خودمم نمیدونم ... ولی میتونم براتون از اولین باری که دیده شدم بگم ... آخه من تقریبا نامرئی‌ام ... تقریبا نامرئی یعنی بعضی وقتا دیده میشم و بعضی وقتا نه ... نامرئی بودن فقط به این نیست که دیده نشی ... میتونه این باشه که نادیده بگیرنت ... توی چهار طبقه از ساختمون روزنامه همه فکر میکردن من عجیبم ، بجز اینجا ، آرشیو روزنامه ..‌. البته اینکه کسی جز من هم اینجا کار نمیکنه بی دلیل نیست ... شبی بود که واسه پر کردن فلاکس چای رفتم به طبقه مدیریت و چراغ روشن اتاقش و دیدم ... با دستاش هی می کوبید روی میز و با خودش حرف میزد ... دستای ظریفی داشت . یاده یکی از اون اتفاقایی که بهتون میگفتم افتادم . حدودا شش ماه قبل ، جنازه چهارتا دختر و زن جوون پیدا میشه که دستاشون از آرنج قطع شده . یه پیرمرد که توی کارخونه دستکش سازی کار میکرده و یکی از دستاش و زیر دستگاه از دست داده بود به عنوان قاتل دستگیر شد . اون چهارنفرم دستای ظریفی داشتن . منم دوست داشتم برم توی اتاقش و دستاش و قطع کنم و برای خودم نگهدارم . دستای ظریف و کوچولوش ... زیادم اذیت نمیشه . قبلا پای چندتا گوزن و قطع کردم . دو قسمت بیشترین لذت و داره . یکی اول که چاغو فرو میره توی پوست و گوشت و استخون و خون میپاشه روی سر و صورتت ... یکی ام آخرش که باید چندتا فشار بیشتر بدی تا عضو و کامل جدا کنی ... چشمای قشنگی هم داشت ... صورت گرد ... هرچی بیشتر بهش نگاه میکردم برام جذاب تر میشد ... جالب نیست؟ ... سرم و خم کردم تا پاهاشم از زیر میز ببینم که من و دید ... من و دید ... صدام زد ... نه اینکه بگه آقا یا هی تو ... اسمم و صدا زد ... همزمان چندتا اتفاق خوب برام افتاد ... دستاش ... من و دید ..‌. اسمم و صدا زد ..‌. فقط ای کاش میتونستم پاهاشم ببینم ... اتفاقات بد میتونن تاثیر بد بذارن ولی همزمانی چندتا اتفاق خوبم میتونه تاثیر بدی داشته باشه ... اینکه باهاش ازدواج کردم و دیگه نامرئی نبودم و دیگه هیچوقت نتونستم پای گوزنارو قطع کنم ... رفت و آمد به آرشیو روزنامه اونقد زیاد شد که پنج نفر دیگه هم واسه این بخش استخدام کردن ... دیگه لازم نبود شبا توی آرشیو بخوابم و واسه پر کردن فلاکس چای چند طبقه برم بالا ... اونجا بود که تمرکزم بیشتر شد ... قبلا چندتا داستان کوتاه نوشته بودم ولی بعد از این جریانات اولین رمانم و نوشتم ... به نظرم وقتی کاری و نمیتونی انجام بدی ، بذار مردم درباره‌ش بخونن ... کارایی که میتونی انجام بدی براشون مهم نیست ... آدما دوست دارن ببینن از پَس چه کارایی بَر نمیای ... توی اون مدت که من روی کتابم کار میکردم ، اون کارای طلاق و انجام میداد ... چندباری خونش رفتم ... شوهره از توی اتاق بیرون نمی اومد ... فک میکنم دوست نداشت با من روبرو شه ... البته بعدا فهمیدم که واسش نامرئی بودم ... توی اون چند ماه به کمک زنم داستانام و توی روزنامه چاپ کردم ... خیلی خوب نبود ... مردم نامه هایی برام مینوشتن و بهم میگفتن : تو روانی هستی ... ولی حداقل مدیر روزنامه فهمید مخاطباش از اون چیزی که فکر میکرد بیشتره ... رمانمم توی چند قسمت توی روزنامه چاپ شد ... ایندفعه از قبلم بدتر بود ... چندبار تهدید شدم ... روزنامه تا یک ماه از مردم بابت داستان عذرخواهی میکرد ... داستان درباره پدر و دختری نوجوون بود که مادرزاد دست و پا نداشت و پدر شروع میکنه به دزدیدن دخترهای نوجوون و اونارو تکه تکه میکنه تا بفهمونه اگه بقیه هم جای دخترش بودن ، دیگه مسخره‌ش نمیکردن ... البته پدر بعد از مدتی به این کار اعتیاد پیدا میکنه و از سَر جنون دخترهای نوجوون و میدزده و تکه تکه میکنه یا زندونیشون میکنه و شکنجشون میده ... نمیدونم چرا مردم اینقدر از این داستان بدشون اومد ... شاید اگه خودشونم جای پدره بودن همین کار و میکردن ... دختر بچه ها دستای ظریفی دارن ... تقریبا دو سال پیش بود ... چندتا دختر بچه هم توی اون زمان گم شدن ... همه شون دستای ظریفی داشتن ... برعکس چیزی که فکر میکردم ، بعد از طلاق زنم از شوهر سابقش ، کم کم اوضاع مثل قبل شد ... فقط دیگه توی آرشیو روزنامه نمیخوابیدم ... بقیه کارمندای آرشیو و اخراج کردن و از چهار طبقه روزنامه تنها جایی که نامرئی نبودم آرشیو روزنامه و دفتر زنم بود ... کم حرفی اونم توی خونه باعث میشد حرف زیادی واسه گفتن نداشته باشیم ... تا اینکه دو سال بعد ، برای تولدم یه کتاب بهم هدیه داد به اسم عضوگیری ... کتابی که به تازگی چاپ شده بود و مردم حسابی دوسش داشتن ... شاید بهم کمک میکرد بتونم کتابای دوست داشتنی بنویسم ... شروع کردم به خوندش و هرچی جلوتر میرفتم راحتتر میتونستم ادامه داستان و حدس بزنم ... داستان خودم بود ... داستانی که دو سال قبل توی روزنامه چاپش کردم و به عنوان یه کودک آزار معروف شدم ... فقط پایان داستان تغییر کرده بود و به اسم کسی دیگه چاپ شده بود ... هرجوری بود آدرس نویسنده رو پیدا کردم و رفتم سراغش ... یه کلبه‌ی چوبی تو یه مسیر فرعی ... به قیافش دقت کردم ...


۲۳ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۰۳ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

استیون

استیون هاوکینگ توی یکی از کتاباش سعی کرده بود با ریاضیات به این نتیجه برسه که ممکنه جهان خالقی نداشته باشه؟

اینکه توی کتاب به چه جوابی رسیده زیاد مهم نیست. الان دیگه می‌فهمه فرضیه‌هاش درست بودن یا غلط

۲۳ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۱۱ ۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰