کراوات را از دور گردنش در می آورد و به گوشه‌ای می اندازد. شالی زنانه روی دوشش انداخته، از درون کشو میز شانه‌ای بیرون آورده، روی میز می نشیند و موهایش را شانه می زند.


توی یه روزنامه محلی به عنوان سردبیر کار میکردم که باهاش آشنا شدم ... با هیکلی متوسط و قدی متوسط و چهره ای که زیبایی متوسطی داشت ... نویسنده بود و توی ستون هفتگی داستان های کوتاه عاشقانه و غم انگیز و پر حرارت مینوشت ... داستان هایی که باعث می شد اشک تو چشمات جمع شه ... بغض تو گلوت ... باعث خیلی اتفاقا تو خیلی از قسمتای بدنت میشد ... وقتی کسی کار فوق العاده ای میکنه ، دوس داری اون کار واسه تو باشه ، به خاطر تو باشه ... من و خیلی از همکارای خانم روزنامه هم دوس داشتیم این نویسنده که اینقدر عاشق پیشه س واسه ما باشه ... با وجود اینکه تلاش زیادی نکردم اما به من رسید ... آدم عجیبی بود ...همیشه همینطوره ... هیچ نویسنده ای پیدا نمیشه که شبیه نوشته هاش باشه ... این و بعد از اینکه باهاش ازدواج کردم فهمیدم ... کسی که عاشقانه مینوشت ولی توی عمل کردن و نشون دادنشون افتضاح بود ...  خیلی کم حرف بود ... باور کنید وقتی میگم خیلی منظورم خیلیه! ... کم حرفی اون باعث شد حرف زیادی واسه گفتن نداشته باشیم و حتی چندبار همسایه ها ، چون برای مدت طولانی صدایی از خونمون نمی اومد نگران شدن و به پلیس خبر دادن ... همه فکر میکنن زندگی کردن با یه نویسنده باید خیلی جذاب باشه ولی اصلا اینطور نیست ... تنها خوبیش اینه که توی جشن ها و مهمونی ها وقتی ازت میپرسن همسرت چه کارست ، میتونی دستت و بکشی رو گونت ، گردنت و کج کنی ، چشات و تنگ کنی و بگی نویسنده ... یا اینکه بحث و عوض کنی و بگی چرا اینقدر براتون مهمه؟ ... آدما بعضی وقتا جوری با لبخند سوالشون و میپرسن که با خودت فکر میکنی وقتی هنوز جوابش و نگرفته برای چی اینقدر خوشحاله؟ ... ولی میتونی با یه جواب درست ، این فکرارو دور کنی و از لبخنده ماسیده روی صورتشون به وجد بیای ... همه ی اینا ادامه داره تا وقتی که داستان جدیدی مینویسه ، داستانی عاشقانه ، پیش خودت میگی برای کیه؟! ... چون هیچ المانی از خودت توی داستان پیدا نمی کنی و حتی کوچکترین لحظاتی که توی داستان اتفاق می افته رو برات رقم نزده ... نه اینکه تلاشی نمیکرد ... یادمه روزی که میخواست ازم درخواست ازدواج کنه بهم گفت تو موافقی؟ ... منم حس کردم موافق بودن خیلی بهتر از اینه که بخوای مخالف باشی و توضیح بدی ... من براش مثل پیش نویس داستانهاش بودم ... البته نه اینکه مهم باشما ... فرقی نمیکرد من باشم یا یه دختر ۱۸ ساله یا یه پیرزن هشتاد ساله ... حتی شاید اگه کسی ام نبود بازم براش فرقی نمیکرد ... بعضی وقتا با خودم فکر میکردم چرا همچین موجودی نصیبم شد ...چطور ممکنه مرد رویاهام با اون ابعاد ، ختم بشه به یه چیز خیلی جمع و جور تر ... حسرت اون ابعاد به دلم مونده بود ... مثل اون که حسرت نوشتن داستانهای جنایی و دلهره آور و داشت ... شاید بشه گفت بزرگترین حسرتش بود ... هر چقدر هم که زور میزد بازم در آخر داستانش تبدیل میشد به یه جوک مسخره که فقط چون رییست برات تعریف کرده مجبوری بهش بخندی ... ولی به همینجا ختم نمیشد ... آدمی نبود که جا بزنه ... حداقل تو این یه مورد ... خودش و توی اتاق زندونی میکرد و مشغول نوشتن میشد ... ساعت ها ... روزها ...هفته ها ... ماه ها ... حتی یبار ، اونقدر که تو چشم نبود ، یکی از همسایه ها که دوهفته ای میشد چندتا خونه اونطرف تر ساکن شده بودن فکر کرد مجردم و ازم درخواست ازدواج کرد ... بدمم نیومد ... میتونستم بهش بگم یکی از اتاقارو اجاره دادم ... این حسرت همیشه باهاش بود و بزرگترین مشکلش هم این بود که اون حسی که باید و نمی تونست به مخاطب انتقال بده ... شاید برای اینکار لازمه خودت اون حس و تجربه کنی ... نمیدونم شما چه فکری میکنید ولی به نظرم این خیلی عجیبه که ، نصفه شب وقتی روی تخت دراز کشیدین و مشغول کتاب خوندن هستین و احساس خستگی میکنید و تصمیم میگیرید به اون سمت برگردید ، با تصویر شوهرتون که با یه کارد آشپزخونه که تو دستشه و بالای سرتون وایساده مواجه شین ... یا وقتی شب توی حموم هستین برقا قطع شه و از تمام سوراخای خونه صداهای عجیب بشنوین ... اگه این چیزا براتون عجیب نیست پس شوهرتون یه نویسنده س که سعی داره داستان های دلهره آور بنویسه ... اوایل با کمی جر و بحث تونستم بهش بفهمونم که این رفتارهاش نه تنها درست نیست بلکه خطرناک و عجیبه و دیگه نباید ادامه بده ... ولی هرچی جلوتر میرفتیم بدتر میشد ... هر موقع که سرم و میذاشتم زمین با خودم میگفتم احتمالا الان از زیر تخت ، توی کمد یا هرجایی ظاهر میشه و جونم و میگیره ... اصلا خنده دار نیست ... اینکه فردا صبح خودت از تخت میای پایین یا دو نفر دیگه میارنت پایین ... دیگه نمیتونستم ادامه بدم ... از اونجایی که بیشتره وقتش و تو خونه بود ، سعی میکردم کمتر خونه باشم ... حتی بعضی شبا توی اتاقم توی دفتر روزنامه میخوابیدم ... تا اینکه تصمیم و گرفتم ... دیگه وقتش بود ... هر چقدر تحمل کرده بودم کافی بود ... کیفم و انداختم رو دوشم و از دفتر یه تاکسی گرفتم و مستقیم رفتم خونه ... طبق معمول توی اتاق مشغول نوشتن بود ... حتی بهم نگاه نکرد ... همین باعث شد مصمم تر شم ... رفتم درست جلوی میزش وایسادم و ... کوبیدم رو میز و گفتم : مخالفم